تبليغاتX
تایتانیک
تایتانیک
همیشه قبرستانی در قلبت برای خاکسپاری خطای دوستانت بساز
چقدر دوستش داری

چقدر سخته

تو چشاي كسي كه تمام عشقتو دزديد

وبه جاش يه زخم هميشگي رو قلبت گذاشت

ذل بزني

وبه جاي اينكه لبريز از كينه و نفرت بشي

حس كني

هنوزم  دوستش داري

چقدر سخته

دلت بخواد سرتو باز به

ديواري تكيه بدي كه يكبار

زيرآوار غرورش تمام وجودت له شده

چقدر سخته

تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني ولي

وقتي ديديش چيزي جز سلام نتوني بگي

چقدر سخته

وقتي پشتت بهشه دونهاي اشك

گونه هات وخيس كنه

امٌامجبور باشي بخندي تا نفهمه

هنوزم دوسش داري

چقدر سخته

گل آرزوهات و تو باغچه ديگري ببيني

وهزار بار تو خودت بشكنيواون وقت

آروم زير لب بگي

گل من باغچه نو مبارك

|+| نوشته شده توسط تایتانیک در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 14:39 |

خلوتی با آسمون

چته آسمون دوباره

كم آوردي باز ستاره

اشك نريز اخماتو وا كن

 به خدا فايده نداره

مگن اشك اگه بريزي

سبكت ميكنه اما

اوني كه گذاشته رفته

 كي مارو بياد مياره

اونقدر بارون میريزي

به تو شك مي كنه مهتاب

كه ديشب بوده تابستون

وليكن امشب بهاره

دلتو بزن به دريا

تا بشي تنهاي تنها

يا كه خدا بخوادو بكنه بهت اشاره

اگه اون يكم دوست داشت

بي خداحافظي نمي رفت

دعا كن خدا

تلافي

سر قلبش در نياره

اگه بي وفا نبود كه

 واسه تو عزيز نمي شد

« اوني كه بشكنه اما

بمونه اون موقع ياره»

آسمون ديگه تموم كن گريه رو

فقط دعا كن

كه خداي آسموناهيچ روزي

تنهاش نذاره

 

|+| نوشته شده توسط تایتانیک در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 13:33 |

دریای توفانی

چرا ديگر نمي تابي به اين درياي توفاني

هوا سرد است وخورشيدم نگو در بندو زنداني

تمام اين غزلهارا به يمن انكه برگردي

كنم سيراب وبعد از آن سرراه تو قرباني

نگو دريا نمي بارد كه من از گريه لبريزم

سفر كردند ماهيها از اين درياي يخ بسته

تو تابستان من بودي شدم ديگرزمستاني

"تو در من آتشي هستي كه خاموشت نخواهم كرد"

 خودت اين را به من گفتي ولي حالا گريزاني

من ازهر مرغ دريايي نشاني ازتو مي خواهم

كه ميگويند عاشق شد مگر اين را نمي داني

ودر آن لحظه امواجي مرا بر صخره مي كوبد

تنم آهسته ميسوزد در اندوه پشيماني

به آن چشمي كه مي بوسي حسادت ميكنم

‌‌امّا

دلم آرام ميگيرد كه تو خوشحال وخنداني

|+| نوشته شده توسط تایتانیک در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 14:47 |

من به مهمانی چشمان تو عادت کردم تو مرا دعوت کن

 

وقتي خواستم در خود باشم وگمشده يادها

وقتي خواستم با ردپاي خزان به دوردستها بروم

وقتي خواستم خود را به لحظه هاي بدون ديدار بسپارم

نگاهت با نگاهم آشنا شد

وبراي اولين بار به مهماني چشمان تو آمدم

آن شب آسمان چشمانت مهتابي بود و دستانت ستاره هارا  ندامي داد

(( اي بيايد اينجا بزم عاشقان است ))

ومن ساكت ومبهوت تورا مينگريستم

فقط تورا

تورا كه روزي برايم رويايي بيش نبودي

رويايي در پشت رنگين كمان آرزوها

و حال آن رويا سرود روان پيوستن ميخواند

كلمات ذهنم را به پايكوبي ميخوانند گويي آنها هم ميخواهند بتراوند ودر بزم ما

شادي كنند تو احساسم را در سينه ات به قدم زدن دعوت كردي

من با تو جاده خاكي خزان را شستيم

وحال من دست در دست توسبز تر از هميشه

همراه با پرندگان خوشبختي

به سوي ماهتاب چشمانت روانه ام

وتو اي شهرزاد زيبا بدان

در اجاق سرد دلم كه گرمايي تازه گرفته

 چيزي جز ياد تو نميسوزد

 

|+| نوشته شده توسط تایتانیک در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 15:3 |

بدرقه خدا

    

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقم ميكرد بهم چي گفت؟

گفت:جايي كه ميري مردمي داره كه ميشكننت

ناراحتت ميكنند اما.............

نكنه غصه بخوري

من همجا باهاتم تو تنها نيستي تو كوله بارت

عشق ميزارم كه بگذري

قلب ميذارم تا جا بدي

اشك ميدم تا همراهيت كنه

 

ومرگ ميدم تا بدوني برميگردي پيشم

 

 

|+| نوشته شده توسط تایتانیک در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 10:55 |

شروع دوباره

خداوندا آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم وشهامتي تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم ودانشي كه تفاوت اين دو را بدانم آمين

من نميگويم هرگز نبايد در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم بايد براي بار دوم هم نگاه کرد ....ويکتور هوگو

 

|+| نوشته شده توسط تایتانیک در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 14:18 |